Welcome
    الجمعة, جوييه 30, 2010 English فارســی
  جزئیات خبر
کودک و نوجوان حکایت

 

پـله اول

 

اونروز صبح، زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم. نمیدونم چرا، ولی میدونستم روز متفاوتی رو خواهم داشت. یک هفته پیش از اون، وقتی که نتیجه امتحانات پایان سال کلاس پنجم رو اعلام کردند، خدا رو شکر بازم مثل هر سال روسفید شدم و تونستم معدل خوبی بگیرم. همونروز بود که بابا از دیدن کارنامه من کلی خوشحال شد و به من گفت: امسال جایزه قبولی تو، با سال های قبل فرق میکنه!


راستشو بخواین بدونین از همون موقع هی کنجکاوی من گل میکرد که این جایزه متفاوت چی میتونه باشه.


شما هم اگه دوس دارین بدونین اون جایزه چی بود، ادامه این حکایت رو بخونین
:)

 

آخرش روز موعود رسید و وقتی صبح اول وقت، حاضر و آماده رفتم  پای سفره صبحونه بشینم، مامان با تعجب گفت:  به به ! می بینم که امسال تابستون دیگه نمیخوای مثل هر سال وقت تعطیلات خوشخواب بشی! انگار راستی راستی پسرم دیگه بزرگ شده و سحرخیز!


من که اصلا حواسم نبود چند لقمه صبحونه خوردم. راستش ذوق گرفتن جایزه قبولی از بابا، اشتهامو کور کرده بود.
بابا که با کیف دستی از اتاقش اومد بیرون، یه دفعه از جام پریدم و گفتم:
سلام صبح به خیر!

 


بابام در حالیکه انگار از موضوع خبر داشت با خنده ای گفت: خب میبینم که سر وقت بیدار شدی و حاضری که با من بیایی! فکر نمیکردم یادت مونده باشه که امروز باید جایزتو بدم.
من که از شوق جایزه، قند داشت تو دلم آب میشد با صدای بلند گفتم: اوه بله بابا جون! معلومه که حاضرم. خیلی هم خوب یادمه! حالا فقط نمیدونم این جایزه متفاوت چی میتونه باشه.
مامان که از صدای بلند من با شتاب از آشپزخونه اومده بود بیرون گفت: هیس! چه خبره پورنگ! میخوای بچه رو از خواب بیدار کنی؟
من تازه یاد داداش کوچولوم افتادم که معمولا تا ظهر میخوابید. صدامو آوردم پایین و یواش ادامه دادم: خب بابا جون من حاضرم. میتونیم بریم؟


بابا که هنوز خنده بر لبش بود، بقیه استکان چای رو سر کشید و رو به آشپزخونه گفت: خانم، من و پورنگ داریم میریم دنبال جایزش. کاری داشتی به موبایلم تلفن کن. امروز نمیرم اداره.

 


                                           


بعد از مدت ها بود که به قسمت های مرکزی شهر میومدم. خیابونهای شلوغ با مغازه های رنگارنگ. از اینکه بابا برای خرید جایزه من، این منطقه رو انتخاب کرده، بیشتر خوشحال بودم. چون میدونستم که میون اینهمه فروشگاه رنگارنگ، حتما جایزه فوق العاده ای برای من پیدا میشه. راستشو بخواین، از یه هفته پیش فکرم هزار راه رفته بود که این جایزه متفاوت چی میتونه باشه.

 

 

اونروز صبح هم توی ماشین که نشسته بودم، هی برمیگشتم و فروشگاه ها رو نگاه میکردم و سعی میکردم با قوه خیالم حدس بزنم امسال برای قبولی در کلاس پنجم، چی قراره گیرم بیاد.

 

 


دوچرخه دنده ای، کفش اسکیت چراغ دار، قلاب ماهیگیری لنسر، یه پلی استیشن، ... همه اینا از ذهنم میگذشت و برای هر کدوم کلی نقشه میکشیدم.
بابا که در حین رانندگی متوجه کنجکاوی بیشتر من شده بود، با لبخند همیشگیش به طرفم برگشت و گفت: چیه؟ انگار هنوز نتونستی حدس بزنی اون جایزه متفاوت چیه؟
با این حرف، من یه دفعه به خودم اومدم و گفتم: آخه باباجون، یه راهنمایی کوچولو بکنین تا پیداش کنم خب!


بابا درحالیکه ماشین رو در کنار خیابون متوقف میکرد جواب داد: عجله نکن، راستش در مورد این جایزه ویژه، اصلا جای شتاب و عجله نیست!
این حرف بابا رو به حساب یه راهنمایی گذاشتم و در حالیکه از ماشین پیاده میشدم سعی کردم فکر کنم این جایزه بقول بابا ویژه چیه که عجله تو کارش نباید کرد!


همینطور که بابا داشت قفل فرمون ماشین رو محکم میکرد یه دفعه چشمم افتاد به یه ساختمون بلند که اونور خیابون بود. بهم نخندین ها! ولی راستشو بگم اونموقع هر چی سرمو بلند میکردم، نگاهم به بالای ساختمون نمیرسید!

 

 

داشتم فکر میکردم توی این ساختمون بلند با اون همه پنجره و اتاق، چند نفر هستند که بابا دستمو گرفت و گفت: اینقدر نیگاش نکن، ما هم داریم میریم اونجا!
من که دیگه داشتم از تعجب شاخ در میاوردم ! آخه جایزه من توی اون ساختمونه ؟ یعنی چی میتونه باشه؟
از در ساختمون که رفتیم داخل، مردم زیادی رو دیدم که توی سالن جمع بودند.

 

 

بعضی ها نشسته، بعضی ها ایستاده، بعضی ها هم روزنامه به دست، زل زده بودند به تلویزیون هایی که بصورت ردیفی بالای دیوار سالن گذاشته بودند.

 

 

وقتی تلویزیونا رو نگاه کردم اصلا نفهمیدم چه فیلمی نمایش میدن! صفحه تلویزیون ها پر از نوشته بود و عدد!
یه دفعه فکری توی ذهنم جرقه زد! آها فهمیدم! به خاطر معدل خوبی که گرفته بودم، حتما بابا می خواد یه دانشگاه معروف رو به من نشون بده!

 


                                                             
من که غرق تماشای مردم و فضای سالن شده بودم، با صدای بابام به خودم اومدم. بابا داشت منو به دوستانش معرفی میکرد و میگفت: این آقا پورنگ ماست که تعریفشو کرده بودم. شاگرد زرنگ کلاس و پسر بزرگه خونه. امسال هم امتحان نهایی پنجم رو با معدل عالی قبول شده.

 

 


یکی از دوستای بابام که مرد مسنی بود با موهای سفید، دستی به سرم کشید و گفت: به به آقا پورنگ. بابا همیشه تعریفتو میکرد. خیلی خوش اومدی به بورس.


چی؟ بورس؟ پس به اینجا میگن بورس؟ آخه بورس دیگه یعنی چی؟ من جایزمو میخوام اونوقت منو آوردن بورس! عجب حکایتیه ها!

 

 


این سوالات و حرفا توی ذهنم در چرخش بود که انگار اون آقای مسن خنده رو، از نگاهم فهمید. چون فوری با خنده ادامه داد: منم روز اولی که اسم بورس رو شنیدم مثل تو تعجب کردم و کلی طول کشید تا فهمیدم بورس چیه و کارش چیه. اما یه فرق کوچولو با تو داشتم. من اونموقع زن و زندگی داشتم اما میبینم که تو در این سن کم پایت به بورس باز شده.

 

                                               

 


بابا که از حرفای مرد مسن خندش گرفته بود گفت: بعله آقای طاهری. امروز پای پورنگ رو به بورس باز کردم چون میخوام یه جایزه ویژه بهش بدم. جایزه ای که شما وقتی 30 سال بزرگتر از پورنگ بودید نصیبتون شد. !


باور کنین که من در اون لحظه دستی به سرم کشیدم تا ببینم رو سرم 2 تا شاخ گنده سبز شده یا نه؟ !
آخه این مدلیشو تا حالا ندیده بودم !  

 

 

 

 

 

 

 

ادامــه دارد...

 

 

شما مجاز به مشاهده مشروح این خبر نمی باشید. شما می بایست ابتدا عضو سایت شوید.

نویسنده: مدیریت آموزش        تاریخ ارسال: 08/31/2009         تعداد نمایش: 583

بازگشت
يك خطا رخ داد.
Error: Unable to load the Article Details page.